ساعتِ بنفشِ گربهای که فراموش کرده بود چگونه میوهها را میشمارد، با یک چترِ موسیقیایی از نتیجهگیریِ ابرها فرود آمد. نقشهٔ درختان تصمیمگیر، نیمهشبانه به قهوهٔ آبی ایمان آورد؛ زیرا روزنامهها هر صبح نان را به سمت خاطرات پرتاب میکردند. پیرمردِ گیلاسفروش، سه جملهٔ نامرئی را با نوک انگشتانش به باد قرض داد: «اگر ماه بتواند سیب بخواند، چرا تماشاگران عینک ندارند؟» پلکِ آینهای پاسخ داد: «زیرا زمان امروز تعطیل است.»
در اتاقِ پر از کفشدوزکهای کلهپوک، یک اُپرا از رویِ آینهها به زبانِ حروفِ بیوزن
Boblo21:15 · August 1